تبلیغات
بزرگترین سایت تفریحی شاهوار یک - دو داستان زیبا
بزرگترین سایت تفریحی شاهوار یک
رضایت شما وبگردان عزیز آرزوی ماست

دو داستان زیبا

یکشنبه 12 دی 1389

نویسنده: SHAHVAR |

موازی

پسرك پرید لبه‌ی جوی آب و سعی كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راه‌رفتن. دخترك اما لبه‌ی دیگر جوی آب را انتخاب كرد؛ دوست نداشت پشت سر پسر باشد. فكر كرد اینجوری همیشه كنار هم هستند.

سرش را كه بلند كرد، انتهای جوی آب در آن خیابان طویل درست پیدا نبود اما، یك چیز كاملاً مشخص بود؛ آنها موازی همدیگر می ‌رفتند، با فاصله یك جوی آب از هم. رسیدنی در كار نبود، حتی تا قیامت!

دو برادر

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای كه از پدرشان به ارث رسیده بود زندگی می كردند . آنها یك روز به خاطر مسئله ی كوچكی به جر و بحث پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زیاد شد و از هم جدا شدند .

یك روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتی در را باز كرد مرد نجاری را دید. نجار گفت : من چند روزی است كه به دنبال كار می گردم . فكر كردم شاید شما كمی خرده كاری در خانه و مزرعه داشته باشد . آیا امكان دارد كمكتان كنم ؟ 

برادر بزرگتر جواب داد : بله اتفاقا من یك مقدار كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسایه در حقیقت برادر كوچكتر من است . او هفته ی گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و این نهر آب بین مزرعه ی ما افتاد . او حتما این كار را به خاطر كینه ای كه از من به دل دارد انجام داده . سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت : در انبار مقداری الوار دارم از تو می خواهم بین مزرعه ی من و برادرم حصار بكشی تا دیگر او را نبینم .

نجار پذیرفت و شروع كرد به اندازه گیری و اره كردن الوار .

برادر بزرگتر به نجار گفت : من برای خرید به شهر می روم اگر وسیله ی نیاز داری برایت بخرم .

نجار در حالی كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : نه چیزی لازم ندارم ...

هنگام غروب وقتی كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاری در كار نبود . نجار به جای حصار یك پل روی نهر ساخته بود.

كشاورز با عصبانیت رو به نجار گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی ؟

در همین لحظه برادر كوچتر از راه رسید و با دیدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را داده به همین خاطر از روی پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای كندن نهر معذرت خواست .

وقتی برادر بزرگتر برگشت نجار را دید كه جعبه ی ابزارش را روی دوشش گذاشته بود و در حال رفتن است .

كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشند .

نجار گفت : دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست كه باید آنها را بسازم

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

← آخرین پستها

← نویسندگان

← ابر برچسبها

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :